تبليغاتX
چشم خفته


چشم خفته

قحطی عشق می آید!

7 نه؛700 سال در قلبم ذخیره و پنهانت می کنم.

بگو:کنعانیان منتظر نباشند.

تقسیم شدنی نیستی،

حتی اگر یعقوب بیاید...

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 21:52 توسط | |


آنجا که آدم تعهدش را به سیبی فروخت،
اولین قطره باران جاری شد... ،

نه برای تسکین دل شکسته ابر،برای جدایی قطره از دریا،

برای روزگاری که دریایی به سیبی، ارزان فروخته شد.

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 0:11 توسط | |

روزی دروغ به حقیقت گفت:

میل داری به شنا برویم؟

حقیقت ساده پذیرفت، لباسهایش را درآورد و به دریا رفت و دروغ نیز لباسهای او را پوشید و رفت.

از آن روز دیگر حقیقت عریان و زشت است!

دروغ ظاهری آراسته و زیبا دارد؛ در لباس حقیقت...!

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 17:2 توسط | |

برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی ست.

لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی.

پرهایش رابزن... .

خاطره پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند.

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 12:17 توسط | |

کوک کن ساعت خویش؛ اعتباری به خروس سحری نیست.

گویند دوش می خورده و برخواستنش دشوار است!

کوک کن ساعت خویش که موذن شب پیش دسته گل داده به آب و در آغوش سحر رفته به خواب!

کوک کن ساعت خویش که در این شهر دگر سحرخیزی نیست و سحر نزدیک است.


برچسب‌ها: سروده مرتضی کیوان هاشمی
نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 23:5 توسط | |

ماسه ها فراموشکارترین رفیقان راهند!

پا به پایت می آیند، آنقدر که گاهی سماجتشان در همراهی، حوصله ات را سر می برد. اما کافی است تا اندک بادی بوزد یا خرده موجی برخیزد تا برای همیشه از حافظه ضعیفشان رد پایت پاک شود!

بیایید از نسل ماسه نباشیم.

از نسل صدف باشیم؛

صدفهایی که به پاس اقامتی یک روزه تا دنیا دنیاست صدای دریا را برای هر گوش شنوایی زمزمه می کنند.

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 21:50 توسط | |

بیاد دارم؛ آموزگارم هرگز با کلمات جمله نمی ساخت چون می دانست،

اگر روزگار آنها را از هم جدا کند، دیگر کسی بزبانشان نخواهد آورد.

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 7:54 توسط | |

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند. نقطه مقابل او دخترزیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرارداشت.او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 9:59 توسط | |

هر کو آمد خطی بر دفتر عشق کشید.
من ندیدم هیچ کس بر خطش پایدار.
مانده ام غرق در اندشه و گیج از این:
خط غلط بود یا غلط پندار او.

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 0:31 توسط | |

مرا از مستی باکی نیست و از مستان هراسی در خود نمی بینم.

من شراب از لبانی گرفته ام که اشک از قدیما چشیده است.

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 0:28 توسط | |

تا می توانی اندیشه کن، چرا که پناهگاهی برای دانایان خواهد بود و تلنگری بر جان نادانان.
اندیشیدن برایت فرصتی به ارمغان می آورد؛
مجالی برای در امان ماندن از زیاده گویی.

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 0:25 توسط | |

سلطه گری را گفتند: چه خوری؟
گفت: گوشت ملت!
گفتند چه نوشی؟
گفت: خون ملت!
گفتند چه پوشی؟
گفت پوست ملت!
گفتند: اینها را از چه راهی بدست میاوری؟!
گفت: از جهل مردمان!
گفتند: از جهل چگونه نگهداری و مراقبت می کنی؟!
گفت در جعبه طلایی تقدس!
گفتند: و چیست محافظ آن جعبه؟!
گفت: خرافــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــات!!!

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 21:42 توسط | |

سکوت را هیچ کسی ابداع نکرد،اختراع هیچ زبان بسته ای نیست، زاده هیچ واژه عقیمی نیست؛ سکوت قبل از آفرینش هم سالها بر قامت حضرتش نقش بسته بود.

نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 22:6 توسط | |

از آجیل سفره عید چند پسته لال مانده است!

آنها که لب گشودند، خورده شدند.

آنها که لال ماندند، می شکنند.

دندانساز راست می گفت:

پسته لال سکوتش دندان شکن است!

حسین پناهی

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 18:4 توسط | |

چوپان قصه ما دروغگو نبود، او تنها بود و از فرط تنهایی فریاد آی گرگ سر می داد.

افسوس که کسی تنهایی اش را درک نکرد و همه در پی گرگ بودند!

در این میان فقط گرگ فهمید که چوپان تنهاست!!!

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 21:28 توسط | |

معلمم به خط فاصله می گفت خط تیره!

می دانست فاصله چه به روزگار آدمها می آورد.

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 13:2 توسط | |

 

درد من تنهایی نیست،

بلکه مرگ ملتیست که،

 گدایی را قناعت،

بی عرضگی را صبر

 و با تبسمی بر لب،

 این حماقت را حکمت خدا می دانند.

نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 14:13 توسط | |

 

در سرزمینی که سایه آدمهای کوچک، بزرگ شد؛ در آن سرزمین آفتاب در حال غروب است.

موقع نوشتن این جمله زیبا می خواستم برخی از کلمات کلیدی را به نحوی تفکیک کرده و از سایر کلمات تمییز نمایم ولی بعداً جمله به شکل فوق درآمد.

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 15:23 توسط | |

داستان زندگی ما داستان همان قلوه سنگ بیچاره است که از دست کودکی به سمت پرنده ای پرتاب می شود، مانده ایم دل کودک را بشکنیم یا دل پرنده را.بر همین اساس هیچگاه برای دل خود تصمیم نگرفتیم.

هر گاه نوشته هایم را با مداد پاک کن ویرایش می کنم بلافاصله به فکر فرو می روم و می گویم:

ای کاش خطاهای زندگی را هم مثل نوشته های غلط می شد پاک کرد!

آنوقت من دو تا از خطاهای بزرگ زندگیم را پاک می کردم و به جایش می نوشتم یواش بیندیش،هرگز به اندیشه ات اجازه خواب نده!

یکی از خطاهایم این بود که عاشق شدم و به حق، حق عشق را به جای آوردم.روی این خطای پاک شده که به بهای بهترین لحظات عمرم تمام شد؛ می نوشتم، به هنگام اندیشیدن اجازه نده خواب سراغت بیاید.

دوم به دختری ساده و صادق که نه ساده ماند و نه صادق، اطمینان کردم.روی این خطا که به بهای تاسف خوردن به حال خودم تمام شد؛ می نوشتم، قبل از اینکه خواب سراغت بیاید، تمام اندیشه هایت را مرور کن.

ای کاش به آدمها اجازه داده شود در هر مقطعی که دوست دارند یک بار دیگه زندگیشان را از نو شروع کنند.

ای کاش می دانستم که همین الان هم می توان زندگی را از نو شروع کرد.

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 23:35 توسط | |

آقای برایان دایسون مدیر اجرائی اسبق در کوکا کولا:

هیچ وقت از ریسک کردن نهراسیم، چرا که به ما این فرصت را خواهد داد تا شجاعت را یاد بگیریم.

فرض کنیم زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی به گونه ای است که می بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن توپها از پلاستیک بوده و مابقی شیشه ای هستند، پرواضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، توپ مجدداً نوسان کرده و بالا خواهد امد. اما چهار توپ دیگر به محض برخورد با زمین کاملاً شکسته شده و خرد می شوند.

او در ادامه می گوید: آن چهار توپ شیشه ای شامل؛ خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان می باشد اما توپ پلاستیکی همان کار و شغل شما می باشد.

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 23:57 توسط | |

با تمام وجود گناه کردم و در تکرار آن اصرار، اما نه نعمتش را از من گرفت، نه گناهم را فاش کرد.

اگر اطاعتش کنم چه می کند؟!         شریعتی


نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 9:55 توسط | |

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت!

سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید؟

اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد:

1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.

2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.

لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.

به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید؟!

و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد:

دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.

در همین لحظه دخترک گفت: آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.

نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.

1ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.

2ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم. 3ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد.
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 13:54 توسط | |

 

روستایی فقیری که از تنگدستی و سختی معیشت جانش به لب رسیده بود، نزد آخوند ده رفت و گفت: آملا، فشار زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار داده که به فکر خودکشی افتاده ام. از روی زن و بچه هایم خجالت می کشم، زیرا حتی قادر به تامین نان خالی برای آنان نیستم. با زن، شش فرزند قد و نیم قد، مادر و خواهرم در یک اتاق کوچک مخروبه زندگی می کنیم، که با هر نم باران آب به داخل آن چکه می کند. این اتاق آنقدر کوچک است که شب وقتی چسبیده به هم در آن می خوابیم، پای یکی دو نفرمان از درگاه بیرون می ماند. دیگر ادامه این وضع برایم قابل تحمل نیست… پیش تو، که مقرب درگاه خدا هستی، آمده ام تا نزد او شفاعت کنی که گشایشی در وضع من و خانواده ام حاصل شود.
آخوند پرسید:
از مال دنیا چه داری؟
روستایی گفت:
همه دار و ندارم یک گاو، یک خر، دو بز، سه گوسفند، چهار مرغ و یک خروس است.
آخوند گفت:
من به یک شرط به تو کمک می کنم و آن این است که قول بدهی هرچه گفتم انجام بدهی.
روستایی که چاره ای نداشت، ناگزیر شرط را پذیرفت و قول داد….
 
آخوند گفت:

امشب وقتی خواستید بخوابید باید گاو را هم به داخل اتاق ببری. روستایی برآشفت که: آملا، من به تو گفتم که اتاق آنقدر کوچک است که حتی من و خانواده ام نیز در آن جا نمی گیریم. تو چگونه می خواهی که گاو را هم به اتاق ببرم؟!

آخوند گفت: فراموش نکن که قول داده ای هر چه گفتم انجام دهی وگرنه نباید از من انتظار کمک داشته باشی.

صبح روز بعد، روستایی پریشان و نزار نزد آخوند رفت و گفت: دیشب هیچ یک از ما نتوانستیم بخوابیم. سر و صدا و لگداندازی گاو خواب را به چشم همه ما حرام کرد.

آخوند یکبار دیگر قول روستایی را به او یادآوری کرد و گفت:

امشب علاوه بر گاو، باید خر را نیز به داخل اتاق ببری.

چند روز به این ترتیب گذشت و هر بار که روستایی برای شکایت از وضع خود نزد آخوند می رفت، او دستور می داد که یکی دیگر از حیوانات را نیز به داخل اتاق ببرد تا این که همه حیوانات هم خانه روستایی و خانواده اش شدند! روز آخر روستایی با چشمانی گود افتاده، سراپای زخمی و لباس پاره نزد آخوند رفت و گفت که واقعا ادامه این وضع برایش امکان پذیر نیست!

آخوند دستی به ریش خود کشید و گفت: دوره سختی ها به پایان رسیده و به زودی گشایشی که می خواستی حاصل خواهد شد. پس از آن به روستایی گفت که شب گاو را از اتاق بیرون بگذارد!

ماجرا در جهت معکوس تکرار شد و هر روز که روستایی نزد آخوند می رفت، این یک به او می گفت که یکی دیگر از حیوانات را از اتاق خارج کند تا این که آخرین حیوان، خروس نیز بیرون گذاشته شد.

روز بعد وقتی روستایی نزد آخوند رفت، آخوند از وضع او سئوال کرد و روستایی گفت: خدا عمرت را دراز کند آملا، پس از مدتها، دیشب خواب راحتی کردیم. به راستی نمی دانم به چه زبانی از تو تشکر کنم. آه که چه راحت شدیم
نوشته شده در سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 15:1 توسط | |

 
دنیا به این دلیل خطرناک نیست که 
بعضی آدمها
به دیگران آسیب می رسانند.
 
به این دلیل خطرناک است که
کسانی شاهد این آسیبها هستند  
اما هیچ کاری نمی کنند.

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 20:39 توسط | |

 

زمانيكه مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش  تكه سنگي را بداشت و  بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت.

While a man was polishing his new car, his 4 yr old son picked up a stone and scratched lines on the side of the car

مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد بدون انكه (به دليل خشم) متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبيه نموده

In anger, the man took the child's hand and hit it many times not realizing he was using a wrench.

در بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان چهار انشگت دست پسر قطع شد وقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد "پدر كي انگشتهاي من در خواهند آمد

When the child saw his father with painful eyes he asked, 'Dad when will my fingers grow back?'

آن مرد آنقدر مغموم بود كه هچي نتوانست بگويد به سمت اتوبيل برگشت وچندين باربا لگدبه آن زد.

The man was so hurt and speechless; he went back to his car and kicked it a lot of times.

حيران و سرگردان از عمل خويش روبروي اتومبيل نشسته بود و به خطوطي كه پسرش روي آن انداخته بود  نگاه مي كرد . او نوشته بود " دوستت دارم پدر"

Devastated by his own actions, sitting in front of that car he looked at the scratches; the child had written 'LOVE YOU DAD

  .روز بعد آن مرد خودكشي كرد

The next day that man committed suicide. . .

خشم و عشق حد و مرزي ندارند. دومي ( عشق) را انتخاب كنيد تا زندگي دوست داشتني داشته باشيد و اين را به ياد داشته باشيد كه :

Anger and Love have no limits; choose the latter tohave a beautiful, lovely life & remember this:

  اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند.

Things are to be used and people are to be loved .

  در حاليك امروزه از انسانها استفاده مي شود و اشياء دوست داشته مي شوند.

The problem in today's world is that people are used while things are loved .

همواره در ذهن داشته باشيد كه:

Let's try always to keep this thought in mind :

اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند.

Things are to be used,People are to be loved .

مراقب افكارتان باشيد كه تبديل به گفتارتان ميشوند.

Watch your thoughts; they become words.

مراقب گفتارتان باشيد كه تبديل به رفتار تان مي شود.

Watch your words; they become actions.

مراقب رفتار تان باشيد كه تبديل به عادت مي شود.

Watch your actions; they become habits.

مراقب عادات خود باشيد که شخصيت شما مي شود.

Watch your habits; they become character;

مراقب شخصيت خود باشيد كه سرنوشت شما مي شود.

Watch your character; it becomes your destiny .

خوشحالم كه  دوستي اين پيام را براي ياد آوري به من فرستاد.

I'm glad a friend forwarded this to me as a reminder.

اميدوارم كه روز خوبي داشته و  هر مشكلي كه با آن روبرو هستيد.

I hope you have a good day no matter what problems you may face.

آخرين روز آن باشد و تمام شود.

It's the only day you'll have before it's over

نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 0:5 توسط | |

 

نیمه شبِ پریشب گشتم دچار کابوس‏                 دیدم به خواب حافظ ، توى صف اتوبوس


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 21:4 توسط | |

 

هی با خود فکر میکنم چگونه است که ما در این سر دنیا عرق می ریزیم و وضعمان این است!؟

و آنها در آن سر دنیا عرق می خورند و وضعشان آن است؟

نمیدانم مشکل در نوع عرق است.

یا در نوع ریختن و خوردن.

 

شریعتی

نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389ساعت 14:32 توسط | |

فقر

ميخواهم  بگويم ......

فقر  همه جا سر ميكشد .......

فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني  هم  نيست ......

فقر ، چيزي را  " نداشتن " است ، ولي  ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست  .......

فقر  ،  همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفته ی يك كتابفروشي مي نشيند ......

فقر ،  تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......

فقر ، كتيبه ی سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....

فقر ،  همه جا سر ميكشد ........

فقر ، شب را " بي غذا  " سر كردن نيست ..

فقر ، روز را  " بي انديشه"   سر كردن است

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 14:3 توسط | |

آقایان درسن١٤تا١٧سال مانند کشور کره شمالی هستند كه قدرتی ندارند ولی ادعای قدرت و سرکشی می‌کنند.

در سن١٨ تا ١٩سالگى،مثل هندوستان هستندكه برای زندگی کردن ٤ راه پیش روی خود می‌بینند. یاکنکور یا سربازی، به عبارت بهتر (آشخوری) یابیشتر مواقع عاشق میشن و تا صبح واسه عشقشون شعر میگن و یاپایان زندگی و مرگ.

در سن  ٢٠ تا  ٢٧ سالگى، مانند کانادا هستند كه بسیارخون گرم و مهربان اوج جوانی، زیباودلربا، برای هردختری خیلی زود ویزای پذیرش صادر می‌کنند. در این دوران در تمام مدت از طرف جنس مخالف زیرنظر هستن و برایشان دامهای زیادی گسترانده شده است.

بین سن ٢٧ تا ٣٢سالگى،مانند ترکیه هستند بدین معناکه دردام گرفتارشده‌اند و فقط به حرف رئیس بزرگ که همان خانومشان باشد گوش می‌دهند.پرازعشق.

درسن٣٢ تا٤٠ سالگى،مثل ژاپن هستند كه کاملا"کاری شده‌اند.آینده روشن رادرفعالیت شبانه روزی می‌بینند.

بین ٤٠ تا ٥٠ سالگى، مانند روسیه هستند- بسیار پهناور،آرام و بسیار قدرتمند درجامعه و به عنوان راهنما وحلال مشکلات.

در سن ٥٠  تا ٦٥ سالگى،مانند کشورهای تازه استقلال یافته شوروی سابق هستند: بایک گذشته درخشان وبدون آینده.

بعد از ٦٥سالگى،شبیه عربستان هستند كه همگان فقط به خاطر مال و ثروت به آنها احترام می‌گذارند.


نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 13:38 توسط | |

به دلم گفتم: عشق را خلاصه کن

گفت: آغاز کسی باش که پایان تو باشد

نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 10:40 توسط | |


قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت