چشم خفته
روزی دروغ به حقیقت گفت: میل داری به شنا برویم؟ حقیقت ساده پذیرفت، لباسهایش را درآورد و به دریا رفت و دروغ نیز لباسهای او را پوشید و رفت. از آن روز دیگر حقیقت عریان و زشت است! دروغ ظاهری آراسته و زیبا دارد؛ در لباس حقیقت...! برای کشتن یک پرنده یک
قیچی کافی ست. لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی. پرهایش
رابزن... . خاطره پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند.
گویند دوش می خورده و برخواستنش دشوار است! کوک کن ساعت خویش که موذن شب پیش دسته گل داده به آب و در آغوش سحر رفته به خواب! کوک کن ساعت خویش که در این شهر دگر سحرخیزی نیست و سحر نزدیک است.
ماسه ها فراموشکارترین رفیقان راهند! پا به پایت می آیند، آنقدر که گاهی سماجتشان در همراهی، حوصله ات را سر می برد. اما کافی است تا اندک بادی بوزد یا خرده موجی برخیزد تا برای همیشه از حافظه ضعیفشان رد پایت پاک شود! بیایید از نسل ماسه نباشیم. از نسل صدف باشیم؛ صدفهایی که به پاس اقامتی یک روزه تا دنیا دنیاست صدای دریا را برای هر گوش شنوایی زمزمه می کنند.
اگر روزگار آنها را از هم جدا کند، دیگر کسی بزبانشان نخواهد آورد.
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی
نامتناسب با گونه هایش ، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز اولی که به مدرسه
جدیدی آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند. نقطه مقابل او دخترزیبارو و
پولداری بود که مورد توجه همه قرارداشت.او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد
و از او پرسید : من شراب از لبانی گرفته ام که اشک از قدیما چشیده است.
آنها که لب گشودند، خورده شدند. آنها که لال ماندند، می شکنند. دندانساز راست می گفت: پسته لال سکوتش دندان شکن است! حسین پناهی
افسوس که کسی تنهایی اش را درک نکرد و همه در پی گرگ بودند! در این میان فقط گرگ فهمید که چوپان تنهاست!!!
می دانست فاصله چه به روزگار آدمها می آورد. درد من تنهایی نیست، بلکه مرگ ملتیست که، گدایی را قناعت، بی عرضگی را صبر و با تبسمی بر لب، این حماقت را حکمت خدا می دانند. در سرزمینی که سایه آدمهای کوچک، بزرگ شد؛ در آن سرزمین آفتاب در حال غروب است. موقع نوشتن این جمله زیبا می خواستم برخی از کلمات کلیدی را به نحوی تفکیک کرده و از سایر کلمات تمییز نمایم ولی بعداً جمله به شکل فوق درآمد. هر گاه نوشته هایم را با مداد پاک کن ویرایش می کنم بلافاصله به فکر فرو می روم و می گویم: ای کاش خطاهای زندگی را هم مثل نوشته های غلط می شد پاک کرد! آنوقت من دو تا از خطاهای بزرگ زندگیم را پاک می کردم و به جایش می نوشتم یواش بیندیش،هرگز به اندیشه ات اجازه خواب نده! یکی از خطاهایم این بود که عاشق شدم و به حق، حق عشق را به جای آوردم.روی این خطای پاک شده که به بهای بهترین لحظات عمرم تمام شد؛ می نوشتم، به هنگام اندیشیدن اجازه نده خواب سراغت بیاید. دوم به دختری ساده و صادق که نه ساده ماند و نه صادق، اطمینان کردم.روی این خطا که به بهای تاسف خوردن به حال خودم تمام شد؛ می نوشتم، قبل از اینکه خواب سراغت بیاید، تمام اندیشه هایت را مرور کن. ای کاش به آدمها اجازه داده شود در هر مقطعی که دوست دارند یک بار دیگه زندگیشان را از نو شروع کنند. ای کاش می دانستم که همین الان هم می توان زندگی را از نو شروع کرد. اگر اطاعتش کنم چه می کند؟! شریعتی روزگاری
یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد
قرض گرفته بود، پس می داد.
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها
آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی
تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز
ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و
پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: اصلا یک کاری
می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم،
دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر
سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر
سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز
بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان
برود.
این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز
انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو
سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه
از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت!
سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از
آنها را از کیسه بیرون بیاورد.
تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار
می کردید؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید؟
اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید
می بینید که سه امکان وجود دارد:
1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد
کند.
2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان
دهد که پیرمرد تقلب کرده است.
3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را
بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.
لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف
این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی
نامیده می شود. معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد. به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر
کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید؟!
و این کاری است که آن دختر زیرک انجام
داد:
دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از
آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه
دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن
سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود. در همین لحظه دخترک گفت: آه چقدر من
دست و پا چلفتی هستم! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است
دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده
است....
و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه
بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به
حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر
نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.
نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.
1ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده
وجود دارد.
زمانيكه مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش تكه سنگي را بداشت و بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت. While a man was polishing his new car, his 4 yr old son picked up a stone and scratched lines on the side of the car مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد بدون انكه (به دليل خشم) متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبيه نموده In anger, the man took the child's hand and hit it many times not realizing he was using a wrench. در بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان چهار انشگت دست پسر قطع شد وقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد "پدر كي انگشتهاي من در خواهند آمد When the child saw his father with painful eyes he asked, 'Dad when will my fingers grow back?' آن مرد آنقدر مغموم بود كه هچي نتوانست بگويد به سمت اتوبيل برگشت وچندين باربا لگدبه آن زد. The man was so hurt and speechless; he went back to his car and kicked it a lot of times. حيران و سرگردان از عمل خويش روبروي اتومبيل نشسته بود و به خطوطي كه پسرش روي آن انداخته بود نگاه مي كرد . او نوشته بود " دوستت دارم پدر" Devastated by his own actions, sitting in front of that car he looked at the scratches; the child had written 'LOVE YOU DAD .روز بعد آن مرد خودكشي كرد The next day that man committed suicide. . . خشم و عشق حد و مرزي ندارند. دومي ( عشق) را انتخاب كنيد تا زندگي دوست داشتني داشته باشيد و اين را به ياد داشته باشيد كه : Anger and Love have no limits; choose the latter tohave a beautiful, lovely life & remember this: اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند. Things are to be used and people are to be loved . در حاليك امروزه از انسانها استفاده مي شود و اشياء دوست داشته مي شوند. The problem in today's world is that people are used while things are loved . همواره در ذهن داشته باشيد كه: Let's try always to keep this thought in mind : اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند. Things are to be used,People are to be loved . مراقب افكارتان باشيد كه تبديل به گفتارتان ميشوند. Watch your thoughts; they become words. مراقب گفتارتان باشيد كه تبديل به رفتار تان مي شود. Watch your words; they become actions. مراقب رفتار تان باشيد كه تبديل به عادت مي شود. Watch your actions; they become habits. مراقب عادات خود باشيد که شخصيت شما مي شود. Watch your habits; they become character; مراقب شخصيت خود باشيد كه سرنوشت شما مي شود. Watch your character; it becomes your destiny . خوشحالم كه دوستي اين پيام را براي ياد آوري به من فرستاد. I'm glad a friend forwarded this to me as a reminder. اميدوارم كه روز خوبي داشته و هر مشكلي كه با آن روبرو هستيد. I hope you have a good day no matter what problems you may face. آخرين روز آن باشد و تمام شود. It's the only day you'll have before it's over هی با خود فکر میکنم چگونه است که ما در این سر دنیا عرق می ریزیم و وضعمان این است!؟ و آنها در آن سر دنیا عرق می خورند و وضعشان آن است؟ نمیدانم مشکل در نوع عرق است. یا در نوع ریختن و خوردن. شریعتی ميخواهم بگويم ......
فقر همه جا سر ميكشد .......
فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني هم نيست ......
فقر ، چيزي را " نداشتن " است ، ولي ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست .......
فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفته ی يك كتابفروشي مي نشيند ......
فقر ، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ، كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......
فقر ، كتيبه ی سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....
فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....
فقر ، همه جا سر ميكشد ........
فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست ..
فقر ، روز را " بي انديشه" سر كردن است در سن١٨ تا ١٩سالگى،مثل هندوستان هستندكه برای زندگی کردن ٤ راه پیش روی خود میبینند. یاکنکور یا سربازی، به عبارت بهتر (آشخوری) یابیشتر مواقع عاشق میشن و تا صبح واسه عشقشون شعر میگن و یاپایان زندگی و مرگ. در سن ٢٠ تا ٢٧ سالگى، مانند کانادا هستند كه بسیارخون گرم و مهربان اوج جوانی، زیباودلربا، برای هردختری خیلی زود ویزای پذیرش صادر میکنند. در این دوران در تمام مدت از طرف جنس مخالف زیرنظر هستن و برایشان دامهای زیادی گسترانده شده است. بین سن ٢٧ تا ٣٢سالگى،مانند ترکیه هستند بدین معناکه دردام گرفتارشدهاند و فقط به حرف رئیس بزرگ که همان خانومشان باشد گوش میدهند.پرازعشق. درسن٣٢ تا٤٠ سالگى،مثل ژاپن هستند كه کاملا"کاری شدهاند.آینده روشن رادرفعالیت شبانه روزی میبینند. بین ٤٠ تا ٥٠ سالگى، مانند روسیه هستند- بسیار پهناور،آرام و بسیار قدرتمند درجامعه و به عنوان راهنما وحلال مشکلات.
در سن ٥٠ تا ٦٥ سالگى،مانند کشورهای تازه استقلال یافته شوروی سابق هستند: بایک گذشته درخشان وبدون آینده.
بعد از ٦٥سالگى،شبیه عربستان هستند كه همگان فقط به خاطر مال و ثروت به آنها احترام میگذارند. گفت: آغاز کسی باش که پایان تو باشد![]()
![]()
برچسبها: سروده مرتضی کیوان هاشمی![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب![]()
![]()
گفت: گوشت ملت!
گفتند چه نوشی؟
گفت: خون ملت!
گفتند چه پوشی؟
گفت پوست ملت!
گفتند: اینها را از چه راهی بدست میاوری؟!
گفت: از جهل مردمان!
گفتند: از جهل چگونه نگهداری و مراقبت می کنی؟!
گفت در جعبه طلایی تقدس!
گفتند: و چیست محافظ آن جعبه؟!
گفت: خرافــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــات!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هیچ وقت از ریسک کردن نهراسیم، چرا که به ما این فرصت را خواهد داد تا شجاعت را یاد بگیریم.
فرض کنیم زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی به گونه ای است که می بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن توپها از پلاستیک بوده و مابقی شیشه ای هستند، پرواضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، توپ مجدداً نوسان کرده و بالا خواهد امد. اما چهار توپ دیگر به محض برخورد با زمین کاملاً شکسته شده و خرد می شوند.
او در ادامه می گوید: آن چهار توپ شیشه ای شامل؛ خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان می باشد اما توپ پلاستیکی همان کار و شغل شما می باشد.![]()
![]()
![]()
از مال دنیا چه داری؟
روستایی گفت:
همه دار و ندارم یک گاو، یک خر، دو بز، سه گوسفند، چهار مرغ و یک خروس است.
آخوند گفت:
من به یک شرط به تو کمک می کنم و آن این است که قول بدهی هرچه گفتم انجام بدهی.
روستایی که چاره ای نداشت، ناگزیر شرط را پذیرفت و قول داد….
روز بعد وقتی روستایی نزد آخوند رفت، آخوند از وضع او سئوال کرد و روستایی گفت: خدا عمرت را دراز کند آملا، پس از مدتها، دیشب خواب راحتی کردیم. به راستی نمی دانم به چه زبانی از تو تشکر کنم. آه که چه راحت شدیم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت |








